على اكبر دهخدا

1220

امثال و حكم ( فارسى )

كعبتين كسى را ماليدن . مثال : سر القيها عصاى كلك من روشن كند * معجزش چون باز مالد كعبتين ساحرى . اخسيكتى . خواست [ شرف الدين خوارزمى ] تا در يارغو ، با كورگوز [ حاكم ايران از جانب مغول از 638 تا 641 ] سخنى گويد و مجادلهء زند چنان كعبتين او را باز ماليد كه زفانش در ششدر كلالت و روانش در حجاب دهشت و خجالت ماند . جهانگشاى جوينى . كعبه كجا و رهروى نى سوارها با خامه كى توان ره وصف تو قطع كرد . . . ) واعظ قزوينى . كعبه و دير هر دو در كار است آسيا را دو سنگ مىبايد . سراج قمرى . كفارهء شرابخوريهاى بيحساب هشيار در ميانهء مستان نشستن است . صائب . كفاف كى دهد اين باده‌ها بمستى ما . . . خم سپهر تهى شد ز مى پرستى ما ) . كفاك ادبك لنفسك ما تكرهه لغيرك . على عليه السلام . كف بر سر بحر آيد و در دانه بپاياب جاهل نرسد در سخن ژرف تو آرى . . . ) خاقانى . كف پاش ميخارد . نظير : تنش ميخارد . كفتار خانه نيست . رجوع به : مثل كفتار . . . ، شود . چو كفتارى كه بندندش بعمدا * همى گويند كاينجا نيست كفتار . ناصر خسرو . كف دست كه مو ندارد از كجاش ميكنند . رجوع به : از برهنه پوستين . . . ، شود . كف دستم را بو نكرده بودم . غيب نميدانستم . كف دستم ميخارد - پول پيدا خواهى كرد . كفران النعمة مزيلها . على عليه السلام . رجوع به : شكر نعمت نعمتت . . . ، شود . كفر بود كه بر دلى نقش مسيح و خر كنى در نمط ثناى تو ذكر عدو چرا كنم . . . ) سيف اسفرنك . كفر سى رهان . رجوع به : هما كفرسى رهان ، شود . كفرش بالا آمدن . نهايت خشمگين شدن . كفر كافر را و دين دين‌دار را . . . ذرهء دردت دل عطار را . ) عطار . كفر نشده است . كفرى نگفته‌ام . تمثل : عمادى از تو چندان درد خورده است * كه بر هر موى او صد گونه درد است ز تو گر لاف زد كفرى نگفته است * ترا گر دوست شد خونى نكرده است . عمادى شهريارى . كف رود آيد ولى دريا بجاست . حلم ايشان كف بحر حلم ماست . . . ) مولوى .